|
قایـــــــقی بــاید ساخت چـِهــــره بی نقــاب "" خود ِخودم"" و نقابــدار مــن -_-_-_-_-_-_-_- -_-_-_-جایــی برای با خود زیستن
دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1391
نویسنده : ☻ فـــافـا ☻
امروز رفتم جواب نامم و بگیرم دیدم ارجاش دادن آقای بزرگ پیمان! با شیوا رفتیم! بماند که ایشونم لر رو مسخره کرد و واقعا واسش متاسفم! خب جلوش کم نیووردم و هر چی گفت جوابش و دادم! همش اراجیف و شر رو ور میگفت خیلی حرصش میگرفت جوابش و میدادم! آخرم دیگه اومد از اینکه حتی اگه حق با شمام باشه بازم حتی اگه اسمتونم بره تو کمیته انضباطی واستون بد میشه! مثلا بعدا اگه بخواید برید سر کار از اینجا استعلام کنن باز مینویسن اسمش در کمیته انضباطی بوده ولی حق با ایشان بوده است! خب کلی از این اراجیفــــا گفت! میگفت اینا بچه بازی! گفتم خب تمام قانونای خدام و پیغمرا واسه همین بچه بازیا اومدن دیگه! دیگه این جمله رو نمیگفت! بعدم میگفت اگه بخوای پیگیری کنی کسی دنبالش و نمیگیره و... هیچ کاری نمیتونی کنی ! در منظورش این بود که قانونی وجود نداره!!! خاک بر سرش کنن با مشاور عالی بودنش! دیگه جوری شد که عصبانی شد و کردم بیرون بعدشم گفت مینویسم بره کمیته انضباطی! منم همون لحظه بیش از حد حس خوبی بم دست داد و فکر کردم پیروز شم همین که زیر بار حرف زور نمیرم خودش خیلی حس خوبی بم میده!
میدونم آخرشم هیچ اتفاقی نمی افته و لی خب دارم کار خودم و میکنم!
اول خدا رو شکر کنم!
چهارشنبه دو هفته پیش یکی از استادا یه کلاس جبرانی گذاشت! این کلاس جبرانی با کلاس آز الکترونیک تداخل داشت واسه همین ما یعنی دخترا نتونستیم بریم! پسرا که به تلافی قبل میخوااستن به ما جزوه ندن! مام روز بعد به یکی پسر خوبـــای کلاس گفتیم گفت واستون جزوه میارم ولی به کسی نگید! خب این آقا یعنی آقای دلاور قرار شد روز بعد واسه ما جزوه بیاره! ولی نمیدونم چی میشه همون موقع از روی همون جزوه مرد بی ادب کلاس کپی میگیره به مام میده ! مام تو همون دانشگاه میریم که کپی بگیریم نمیدونم این منو از کجا میبینه که دارم میرم که کپی بگیرم یکی از بچه ها که یه مرده که 2 تا بچه داره همون آقای جابری( معروف به سوسک نفوذی ) میاد میگه سوالای ماشین AC رو میشه بدین من کپی بگیرم! منم گفتم باشه و رفتم واسش اووردم! کپی گرفت رفت منم سوالام و دادم که کپی بگیره آقاه باز برگشت ببینه من از چی کپی میگیرم بعد رفت گزارش داد! بیچاره آقای دلاور نشسته بود کنار همون مرد بی ادبــه! بعد میاد میگه خانوم ح شما جزوه آقای فیضی دستتونه! منم میگم نه! میگه میشه جزوتون بدین نشونش بدم گفتم بفرمایید! نگا کرد چیزی پیدا نکرد من بصورت مخفیانه اونا رو قایم کردم! ندیدنش! بعدش رفتم به بچه ها گفتم! همه یکی زدن تو صورتشون ولی دیوار حاشا بلنـــده! اینا هیچی !!! رفتیم سر کلاس فیضی بی ادب درمیاد میگه 4 تا کثافت ِ نخاله ریختن تو این کلاس و اینو چند بار تکرار کرد! منم گفتم مواظب حرف زدنت باش! گفت خفــه شو! گفتم درست صحبه کن خودت خفه شو! باز گفت خفه شو نکبت! عصبانی شدم صدام رفت بالا گفتم درست حرف بزن! گفت فکر کردی ازت میترسم! گفتم مثلا میخوای چه غلطی کنی! گفت خفه شو میام میزنمت! گفتم بیا ببینم جراتش و داری ! واسم شاخ و شونه کشید و تو صورتم وایساد! میخواست بزنه! بعد خودش رفت کنار داشت همینجوری فحش میاد! منم بش گفتم حتما یه نگاه دقیق تو آیینه کن! باز گفت خفه شو لر ... به اضافه چن تا فحش زشت که نمیتونم بگم! خیلی حرص داره یکی از بچه های کلاس غیرت نداشت! باد جلوی حرف زدن این آقا رو بگیره همه گذاشتن این همه چی به من گفت!! بعد میگه فکر کردید نفهمیدم داشتید از روی جزوه من تند تند مینوشنید! حالا استاد کلی تمرین داده بود ما داشتیم اونا رو تند تند مینوشتیم که اشتباه گرفته فهمیدم هنوز نفهمیده که کپی گرفتیم یعنی مطمئن نشده! منم گفتم دیگه جزوه قحط ِ بخواییم از جزوه تو کپی بگیریم! باز گفت خفه شو ح!!!! منم گفتم از سنت خجالت بکش هم سن بابای منی!!! منم ناخوداگاه اشکم ریخت! شروع کردم گریه کردن که کلاس کناری استادش اومد گفت خانوم چس شده چرا سر و صدا میکنی! منم گفتم شرمنده معذرت میخوام خودتون شنیدید که این آقا چی میگه! گفت این چه کاریه خب حراست دانشگاه رو خبر کنید. بم گفت از جاتون تکون نخورید همین جا بمونید! من زدم بیرون که برم پیش حراست دانشگاه که استاد اومد! کل طبقه دوم ریخته بود به هم! داشتم گریه میکردم! زدم بیرون! که استاد بستاکی همون استادی که گفت بمون همین جا اومد با یکی از مسئول های دانشگاه! بعد همینجوری که گریه میکردم واسه اون تعریف کردم رفتیم پیش آقای خرمی واسه اون گفتم گفت شکایتت رو تنظیم کن! حالا بچه ها همینجوری به من زنگ میزدن! اصلا حواسم نبود امتحان داریم! منتظر بودم برم پیش رئیس دانشگاه ولی آقای هاشمی معاون رئیس پیشش بود بعد چن تا از بچه ها اومده بودم پیش رئیس که استاد تهدیدشون کرده بود که میندازشون! چون امتحان نداده بودن! خداییش این استاد رو خیلی قبول دارم! بعد به من میگن رضایت بده و اینا!!! منو گرفته بود به حرف که آقای هاشمی اومد بیرون! گفت چی شده گفتم یکی از بچه ها به من اینجوری گفته البته خلاصه شو بعد ریخت به هم! گفت کی گفته من نگفتم همونا گفتن! گفت اون با اون سنش! گفت خانوم شما شکایتت رو پیگیری کن این آقا محروم از تحصیل میشه تو هر دانشگاهی!! اینقدر منو گرفتن به حرف که نتونستم رئیس و ببینم! داشتن التماس میکردن! رفتم سر کلاس استادم قضیه رو فهمیده بود! یعنی زهر رفته بود بش گفته بود بعدشم از آب گل آلود ماهی گرفته بود و خودش و به استاد معرفی کرده بود!!!که کی ِِ!!! نمیدونم این دیگه کجای ماجرا بود! به استاد گفتم چی شده نتونستم بیام امتحان بدم گفت نمره شما با پایان ترمت با هم حساب میکنم!! من کلی ذوقیدم!! حالا بماند که بچه ها چی گفتن!!! فرداش به داداشم زنگ زدم!!! گفت فاطمه تو جرا با اینا هم دهن میشی گفتم خب خیلی پررو و بی ادب بود هر چی دلش میخواست میگفت!! بعد فهمید مرد گنده ای ِ میگه تو مرد هم دهن شدی !!! من چن دفعه بت گفتم با پسر و مرد جماعت هم دهن نشو محل نده! آخرشم گفت شکایتت و پیگیری کن اصلنم کوتاه نیا مشکلی پیش اومد خودمم میام! ولی چهار نفره با بچه های کلاس برو! خودت تنها نرو! بنویس تو شکایتت که اگه رسیدگی نکنید به مراجع بالاتر مراجه میکنیم! منم رفتم شکایت و گرفتم 4 نفرش کردم! اسم بچه هام نوشتم! ولی یادم رفت بنویسم که اگه رسیدگی نکنید به مراجع بالاتر مراجعه میکنیم! همین صبح 5شنبه آقای دلاور گفت رضایت بدید خاونم حسینی من که کلا خراب شدم ولی ... کلی اصرار کرد منم گفتم نه! خیلی اصرار کرد! بعد مرضیه گفت باید بریم پیش روئیس!!! شر ریخته بود ! رفتیم بالا مشاور عالی دانشگاه آقای بزرگ پیمان گفت بیاید اینجا اینا قبلش رفته بودن پیش این آقا ! بعدشم کلی اراجیف تحویلمون داد! که هر کاری کنید هیچ اتفاقی نمی افتــه!! بعد آقای خرمی دیدمون گفت بیاید اینور! رفتیم! گفت اسم این آقا زو بنویس من خودم میترسونمش! بعد فهمیدیم که این آقا هیچ کارس! مژده هم باباش همه اینا من جمله حاج آقا نوربخش دوستش ِ کسی که روی قبلی رو تونست عوض کنــه و تو کمیته انضباطی ام هست قرار شد به باباش بگه که ... تو کلاس بعد از ظهر من از کلاس زدم بیرون حالم خوب نبود آقای دلاور اومد بیرون داشت با تلفن حرف میزد این آقا که صبح میگفت رضایت بدید میگفت اصلن کوتاه نیا خاونم ح اگه مشکلی ام پیش اومد خودم هستم از هیچی نترس تا آخرشم برو! هاجر که خودش و از همه چی کشیده کنار !!!!! میاد میگه فیضی تو کلاس گفته آره من همه این دخترا رو بردم خونه خالی من بگو آتیش گرفتیم! میگم میای بگی به د.پ بگو میاد شهادت بده! میگه نه تو رو خدا نگو واسه رابطم بده میشه! دوست داشتم بلند شم خفش کنم آبرو هممون رو برده با کارایی که کرده باعث شده همه بچه ههمه چی بمون بگن اون وقت نگران رابطشــه! تو این چند روز اصلن ازش خبر نداشتم! دوست دارم خفش کنم! بعد میگه چرا با من اینجوری شدی! منم میگم جلوت برقصم راضی میشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دپسرده و غمگین و اینام!!! حال ندارم!
حالا تو این هیر و ویری! یه خواستگار تو دانشگاه پیدا شده و یکی دیگه ام اومده میگه من از شما خیلی خوشم اومده!!!!! اون خواستگاره رو هنوز نمیدونم ولی این یکی و پرروندم گفتم من باکسی ام !!! تنها راهی که میشه از پیشنهاد های دوستی راحت شد اینه که یه حلقه بندازی تو دست چپت بگی خیلی وقتـــه با کسی هستی!!! فکر کنید دو روز تو دانشگاه با قیافه چپل چول بری و بیای!!! هم خونه ایم شیوا میگه همین راه جواب میده ایول!!!! از فردا همینجوری برو اصلن آرایش نکن! حالا انگار چقدر من آرایش میکنم! آخه روز پنج شنبه من مرطوب کنندم نزده بودم اصلا حال نداشتم! تنها روزی که بیشترین زمان و تو دانشگاه سپری کردم! بعد آقای کوهی حراست دانشگا گیر میده میگه مانتوت کوتاس! اگه داری بلندتر بپوش اگه نداری همین و بپوش خب اشکال نداره!!! منم اینجوری
فهلا واسم دعا کنید این نیز به خوبی بگذرد!! اینترنت به درد نخور : دنبال یه مقاله (درباره استاندارد های ترانس یاا شبکه های توزیع هوایی یا نحوه کار ترموستات ها در صنعت!!!!و ... ) درست و حسابی میگردم گیرم نمیاد! هر جا میرم که حس میکنم خوبـــه و به دردم میخوره میبینم زده خرید اینترنتی!!!! فک کنم دیگه نتم به درد نخوره! اون ترم رفتم کافی نت یه تحقیق سفارش دادم آقای کافی نتی گفت سرم شلوغه! بعد یه فلش بم داد گفت که توش پر از مقاله و پروژه بود. فلش همرام نبود میخواستم همه رو بفرستم به امیلم دیدم بدون اجازه کار زشتی ِِِ ، این کار رو نکردم!!!! ادامه خبیث بازی های من: چهارشنبه اون هفته من و 3 تا دیگه از بچه ها رفتیم سرکلاس وماشین ac استاد کلاس و تشکیل داد!!! پسرا که کلاس و تعطیل کرده بودن که نیان سر کلاس! هاجرم چون د.پ جونیش نیومده بود سرکلاس نیومد سرکلاس ! خب بعد منو مرضیه و مژده و زهره رفتیم کلاس!!!! فرداش یه جنگ حسابی با بچه ها داشتیم! خیلی بی ادب و ... اند!! انگار نه انگار دارن با دختر حرف میزنن! مام چون اینجوری کردن تصمیم گرفتیم بشون جزوه اون جلسه رو ندیم! و هاجرم تا روز 4 شنبه میپیچونیم چون جزوه رو پخش میکنه! و مباحث همین هفته تو امتحان میان ترم همین چهارشنبه است!!! و برن بوووووووووووووووووووق بزنن! جدیدا دارم شدیدا فیمینست میشم! امتحانام شروع شده دعام کنید! از اول ترم هیچی نخوندم همشون رو هم تلنبار شدن
من نمیدونم چرا وقتی تنهام اینقدر به خودم گیر میدم!!!!
دیروز کلاس ترانسفورماتور که تموم شد!!! از کلاس طبق معمول همیشه اومدم بیرون, میخواستیم بریم سرکلاس تجهیزات پست که با آقای ملکی « نمیدونم چرا زورم میاد بش بگم استاد » هنوز کلاس قبلیش و تموم نکرده بود! مام مونده بودیم بیرون. اومد بیرون بچه ها دورش و گرفتن که مامیخوایم بریم انجمن علمی! اونم داشت میگفت من برم یه چایی بخورم مغزم کار نمیکنه بعد میام تصمیم میگیریم! هاجر بش سلام کرد برگشت عقب بعد نگا مرضیه کرد سلام نکرد! بعدش نگا من کرد یه نیش خند زد منم اروم سلام کردم باز برگشت گفت من برم بعد میام! رفتیم بریم پایین تو راه پله ها رسیدیم بش گفت آها الان یادم افتاد آقای افشار گفته بود بهم که بزارشون بیان انجمن! خب برید ( از خدا خواسته بود) بعد نگا من میکنه میخنده بم میگه «شما پاتون خوب شد؟ » ( همراه با اون لبخند کوفتیش ) منم از دیروز به خودم گیر میدم من سر کلاس این چیکار کردم این اینجوری به من لبخند میزنه!! اعصاب خودم ریختم به هم! بماند که اعصاب هاجرم ریختم بهم! لبخندش از این لبخندایی بود که انگاری دارن آدم و مسخره میکنن! یا تحقیر!!! من ازش خوشم نمیاد! سرکلاسش بایذد صم و بکم بشنی خودش بچه ها رو ضایع میکنه میخنده! بگیری خفش کنی! از بس این موجود مغروره! حیف که ترم آخرم و گرنه میرفتم درس و حذف میکردم! حالا این وسط موندم چرا من به خودم گیر میدم!!! آخه مثل داداشم که وقتی بم میگه « اوه پنی!!!» یعنی مثل خنگا بام حرف میزنه و نگام میکنه و لبخند میزد نگام کرد! واسه همین اعصابم خرد شد! اعصابم خرد شد چون سرکلاس این تنها کلاسی بود که جدی بودم! بعدشم! از دانشگاه بالا تا خونه رو پیاده اومدم 3 ساعت پیاده روی بودش!
بهشت یعنی،شادی،خنده،سرور و شعف!
از این آدم های حسود دیدین که؟!!! از اینایی که هر کاری کنی میگن: eeeeeeeeee ... خب حالا مگه چی شده یا چیکار کرده!!! و ...
حالا اصل مطلب: زهره یکی از هم کلاسی هام خیلی حسوده!! ( از کارا و حرفاش و دروغاش که خودم همه اینا رو به حساب بچه بازیاش میزارم) هفته پیش من یه انگشتر دستم کردم! بعد دیدش میگه مبارک باشه؟!!!!!!!!!!! ( همراه با چرخش سر و کشیده بخوانید) منم مثـــه این خرا فک کردم خودکارم و میگه که تازه خریده بودم! میگم چی اینو میگی؟!!! میگه نه اونو کلی دورو برم ونگا کردم میگم چی؟!! میگه انگشترت رو دیگه!!! منم دیدم داره هی چش چش میگنه گفتم مرسی عزیزم!! اولش فک کردم خود انگشتر رو میگه بعدش یادم افتاد اوه اوه اوه! فک کرده من دوس پسر دارم! از اون جهت گفتــه بود. بعد که فهمیدم از چه نظر فکر کرده گفتم بزار بزارمش سرکار!! بم میگفت تو چقدر آب زیر کاهی چند مـــــــــــــــــــــــــــاه ـ ( کشیده بخوانید )تو نباید به ما بگی حالا اسمش چیـــه!! گفتم خب چی میگفتم!!! بعد سرم وچرخوندم استاد داشت بد نیگا میکرد! اسم و اینام نگفتم... من اینو به دوتا از هم کلاسی هام گفتم که سوتی ندن جلوش! بعدش از یکی دیگه از همکلاسی هام پرسیده که فاطمه راست میگه: اونم گفته آره! بعد گفته حالا طرف کی هست! دوستتم بش میگه نمیدونم والا یه پسره چند ماهی میشه با هم آشنا شدن پسره مهندس فلانـــه! کارش چیــه و ... ولی اصلا فاطمه چیزی به ما نمیگه! منم نه پسره رو دیدم! نه عکسی! فاطمه هیچی نمیگه!! فقط میدونم میخواد بیاد خواستگاریش که حلقه کرده دستش!!! دیروز حس خیلی خوبی داشتم از اول صب تا آخر شب جس مفید بودن و اینا! بین دو تا کلاس از بیکاری گفتم بچه ها بریم گل فروشی! رفتم دلم گل خواست واسه خودم دو تا شاخه گل مریم خریدم ( ناگفته نماند که گل فروشی ارزون حساب کرد دو تا رو داد 500 گفتم یه ذره تزیینش کنه و اینا بش 1000 دادم) دوستامم بر حسب جو گیری خریدن ولی برای د.پ های (دوست پسر) محترمشان!! کلاس داشت شروع میشد منم نمیتونستم اینا ببرم سر کلاس دیگه !!! گذاشتم تو همون گلفروشی رفتیم سر کلاس! کلاس که تموم شد رفتیم گلهایمان را گرفتیم و اومدیم من تنهایی با تقریبا میشه گفت دسته گل در خیابان! از بخت زیبای من همکلاسیم آقای جابری منو دید ( این آقا سنی تقریبا بالا داره + زنم داره و ...) گفت خانم ح من اصلا راضی به زحمت شما نیستم به خدا! منم که نمیدونستم چی بگم! خندیدم و نیشم رفت تا بنا گوش گفتم با اجازتون و میخواستم راه بیافتم! گفت حالا یه دسته گل بزرگتر میخریدین! منم که نمیدونستم چی بگم گفتم نمیخواد بسِِِشـــه!!! رد شدم و اومدم رسیدم به شیوا هم خونه ایم حرف زدیم و دیدم د.پ اومد سراغش و رفت و آقای جابری ام حس کردم منو دید کنار سمند د.پ شیوا!!! و واااااااااااااااااااااااااای!!( حالا زیاد مهم نیست به درک که دید) امروز سر کلاس میگه خانم ح مبارک باشه!!! شیرینیش کو پس!! منم مطابق همیشه فقط خندیدم و نگاش کردم چون اگه میگفتم بیخیال واسه کسی نبوده شروع میکرد دست انداختن و که ما بخیل نیستم که ووووو و خندیدن و دیگه یکی بیاد اینو جمع کنه! گفتم بزار هر چی دلش میخواد فکر کنــــه! از کلاس که داشتم می اومدم بیرون با لبخند و خیلی جدی میگه خاونم ح مبارک باشه! منم گفتم مرسی با لبخند همیشگیم! رفتیم بیرون دوستم یکی کوبیده تو سرم میگه خاک بر سرت کنن با این کارات! منم میگم اشکال نداره عوضش کلی میخندیدم!! اینم از داستانای این هفته من که فک کنم ادامه داشته باشه!!! خودمم داره کم کم باورم میشــــــــــــــه د.پ دارم
فافانوشت1:با مرضیه رفتیم تو دانشگاه بیرم دستشویی که نیگا آیینه کنیم رفتیم داخل دیدم هاجر اومده میگه بایید بیرون!! میگم چرا میگه اینجا دستشویی برادران شده!!! بیش از 100تا دانشجوی ÷سر بیرون وایساده بود وا داشتنم کرکر به ما میخندیدن!!!
فافا نوشت 2: سر کلاس ترانسفورماتور بدم حوصله این استاد مشنگ بستاکی و رو نداشتم زدم بیرون دیدم زهره ام اومد رفتیم آب خوریم! زهره گفت فاطمه با آسانسور بریم بالا گفتم بپر! ( اسشتفده از آسانسور برای دانشجویان ممنوع است در یونی) رفتیم خاک بر سر این پسرا کنن ما هی میزدیم بالا اونا هی باز ما رو برمیکشدوندن پایین دیونه شدیم چند دقیقه ای به همین منوال گذشت که ابراهیمی حراست محترم دانشگاه اومد و گفت این آسانسور و شما ... فک کنم میخواست حرف زشت بزنه مام زذیم بیرون من با افتخار که انگار نه انگار اتفاقی افتاده و زهره داشت خجالت میکشید! پسر دراومد گفت ما نبودذیم به خدا گفتم تو رو خدااااااااااا!!!
الانم که کافی نتم کافی نت داره میبنده فک کنید دارم با خودم میگم! کاش ببنده نفهمه من این توام اونوقت تا صب میترکونم اینترت و .... این زندگــی از آن تـوست ! بـرای امری که قصد انجــامش را کـــرده ای . . . بپــــاخیـز ! ![]() شایـــدم باید مینوشتم لطف خدا
بعد از اینــکه کلاسم 8 شب تموم شد! داشتم میرفتم خـــونه که یادم افتاد کلیدم و جا گذاشتم. میدونستم دوستم خونــه نیست به اضافه اینکه بش زنگ زدم و اس دادم حواب نداد!!!!! هوا هنوز روشن بود تصمیم گرفتم برم پارک هم قدم بزنم هم اینکه دوستم بیادش! خب ساعت 8 اونم تو بهار پارک شلوغ بود. منم نشستم رو نیمکت روبروی حوض خیره شدم به آب و چند دقیقه ای یک بارم دوستم و میگرفتم!!! که گوشیش و سایلنت کرده بود و متوجه نمیشد من دارم بش زنگ میزنم! کتابی که تو کیفم داشتم و دراوررردم و شروع کردم به خوندن! شد ساعت 9:20 دقیقه جواب داد گفت شام بیرونم منم گفتم خب منم منتظرتم تو پارک فلان جام کارت تموم شد بیا سراغم. این گذشت منم گرسنه بودم رفتم یه رانی گرفت که از گشنگی ضعف نرم. یه مزاحم پیدا کردم که ول نمیکردمنم اساسی ترسیدم باز رفتم پارک! این بار پارک خلوت شده بود به جز نگهبان پارک دو تا گروه پسر هم بودن که داشتن قلیون میکشیدن! یه دستشون قلیون میکشیدن دوچرخه سواری میکردن! فهمیدم دانشجون یه دستشون قلیون و سیگار و ... که خیلی ام آدمای عوضی بودن! خیلی ترسیدم اون مرد این آدمای عوضی که اذیت میکردن! منم فقط داشتم زنگ میزدم دوستم. فته بودم نشستم کنار نمیکت کنار اون تنها خونواده ای که تو پارک بود. اون خونواده ام رفتن! دیگه نمیدونستم چیکار کنم ساعت 10شب بود داشتم گریه میکردم و شماره دوستم و میگرفتم و راه میرفتم.اون آدمای یکیشون اومد شماره داد خواستم کاری کنم پیش خودم فک کردم چیکار کنم گورشون و گم کنن شماره رو گرفتم از اونور انداختمش تو سطل آشغال ولی اون مرد عوضی دیگری ول نمیکرد! داشتم راه میرفتم گریه میکردم و شماره دوستم و میگرفتم فک میکردم زنگ بزنم به کی خدااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!! به محمد قابل اعتمادترین فرد بین افرادی که میشناختم ( دوست پارسال هم خونه ایم) شمارش و پاک کرده بودم! نمیدونستم چیکار کنم دیدم اون دسته دیگری ام رفتن تا اونا بودن بازم یه ذره مطمئن بودم که این آدم عوضی جرات نداره کاری کنه! اعصابم شدید خرد شد!!! داشتم راه میرفتم تند تند که دیدم دو نفر از همونا اومدن طرفم ! یکی شون گفت میتونم باتون حرف بزنم؟ منم وحشت زده جواب دادم بفرمایید! گفت قصد مزاحمت ندارم!ولی اگه اینجا جایی و ندارید برید میتونید امشب برید خونه ی ما! مام مثل شما دانشجوییم! میریم پیش دوستامون! منم گفت نه مرسی! گفت شمام مثل خواهر من خونه امنه مطمئن باشید! صاحبخونمون یه پیر زن و مردن که خیلی خوبن! گفتم نه مرسی من کلیدم و جا گذاشتم منتظر دوستمم یه ساعت دیگه میاد! مشکلی ندارم فقط اون آقاه که اون طرف نشسته خیلی اذیتم میکنه! یه نیگا بش کرد تا من برگشتم باز نگا کنم دیدم رفت! یه لحظه نگا پسری که جلوم بود داشت بام حرف میزد کردم دیدم بله!!!! منم یکی با این هیبت بم چپ نگا کنه سکته میکنم! خیلی اصرار کرد منم بش اعتماد کردم گفتم فقط تا سر فلکه پشت سرتون میام.جرات نداشتم تنهایی برم تو خیابون که خیلی خطرناک تر از پارک بودش! ساعت 10:15 دقیقه بودش و دوستمم جواب نمیداد هنوز! راه افتادم تو راه که حرف میزد فهمیدم از بچه های دانشگاه خودمون و اهل همدان! ترم دو کارشناسی قدرت! اصلا باورم نمیشد اینجوری که میگفت حدس زدم متولد 71 باشه ولی ماشاالله قد و هیکلش اصلا بش نمیخورد! سر میدان 17شهریور که رسیدیم دوستاش برگشتن گفتن میای!! ( یادم نیست اسمش و چی صدا کردن) گفتم شما برید من میرم سقاخونه اونجا وای میایستم اونجام تقریبا امنه می مونم دوستم بیاد! گفت نه!!! رفتیم سقا که نزدیک خونمونــه رسیدیم گفتم اینجا کجاست؟ ( با کلی تعجب) گفتم سقاخونه حضرت ابالفضل. چیزی نگفت چن تا شمع ها رو روشن کرد منم یه شمع خاموش و پیدا کردم و روشنش کردم مردمم بد نیگا میکردن! [ فضای معنوی خیلی خوبی بوجود اومده بود ] زنگ میزدم دوستم! خیلی موندیم اونجـــا! ازم پرسید دوستت خودش تنهاس؟ گفتم نه دیگه چیزی نپرسید. اس دادم دوستم که تو سقام کجایی تو زود بیا؟!!!! تا اینکه بالاخره ساعت 10:45 دقیقه جواب داد! گفت اونجا چی میخوای جواب این سوالش و ندادم! ( تو دلم گفتم خسته نباشی انگار نه انگار این موقع شب من خونه نیستم و تنهام) ازم پرسید از کجا فهمید اینجایی گفتم اس داده بودم دیگه الانا میادش! خانوم 10 دقیقه بعد اومد. منم از این فاصله گرفتم که نفهمه با کسی ام اون موقه نفهمید. اومد رد شد پسره بد نیگاش کرد!!!!! اون رفت مام راه افتادیم. دوستش از تو آیینه دیده بود گفته بود اینا که با هم بودن! اونم برگشتــه بود نگا کرده بود سریع زنگ زد که این کی بود دیگه فاطمه اینقدر بلند گفت که فهمید! زد زیر خنده گفت فکر بد کرد! گفتم دقیقا!!!!! یه خورده حرف زدیم بعدش رسیدم خونه کلی ازش تشکر کردم بعدش گفت این چه حرفیــه شما مثل خواهر من می مونین! درست یک ساعت با من بود! تو شهری که مردم شهرش به آدمای غریب رحم نمیکنن!!! اتفاقی که فرداش برام افتاد + اتفاقای دیــگه... اون شب خدا خیلی کمکم کرد! گر چه از وقتی که این پسر بام بود حالم خوب شده بود یادم رفتــه بود که داشتم تو پارک گریه میکردم! بعدش نه من اونو دیدم نه اون منو!!! امیدوارم خدا هر چی میخواد بش بده!
یــه لحظـــه گفتم کاش همه پسرا شبیه این بودن! چی میشد!
# گاهی حس میکنم اصلا توی دنیا حرفی برای گفتن ندارم. گاهی از بس حرف دارم نمیتونم به کی بزنم. جدیدا خیلی کم حرف شدم جوری که وقتی کسی بشین ِ کنـارم جوابی جز یک لبخند کوتاه ندارم. گاهی اصلا حرفاهاش برام بی اهمیت ِ که اصلا گوش نمیدم، فقط سر از سرناچاری تکان می دهم. خب حرفاهای بعضی آدما اصلا ارزش گوش دادن ندارد. شاید پیدا کردن کسی مثل خودت سخت باشه، تازگیــها کارها و حرفاهای آدمها که از روزمرگی میگن از روزمرگی شکایت میکنن شنیدنشون شده عادت! بعضی وقتــا میگم خب آدما همینن دیگــه! شایدم من خیلی سرد و بی مزه شدم!؟ تازگیها سختمــه هم صحبتی با آدمها! آدماهایی که وقتی می بیننم توقع شلوغی و شیطنت گذشتــه و را ازم دارند، آدماهایی که قبلا از اینــکه کنارم بودن خسته نمی شدند! ولی الان خسته کننــده شدم. و این برام اهمیت نداره. خیلی خونسرد شدم!!! دلیل خونسردیمم شاید این باشه که فکــر میکنــم بعضــی از کارهــا واقعا بچه بازی شدن! گاهی فکر میکنم آدمـها برای گول زدن هم خلق شدن! وقتی چند وقت میگذره باز میبینم نه! آدمها به هم احتیاج دارند... به در کنار هم بودن احتیاج دارند... به اینکه یکی باشد در کنارشان که غم ها و شادی هایشان را شریک باشــد، آدمی که بشــود باهاش حرف زد که از روزمرگی هات خبــر داشتــه باشد. که ازش کمک خواست! که بش کمک کرد. وقتی از تموم دنیا خستــه میشی کنار اون آرووم میشی! نمیدونم این خونسردیم تا کی ادامه داره ولی شاید شروع یک آغازی جدید باشد!!! یعنی دارم پوست میندازم! یا بزرگ میشم!! # " ا.ر " وقتی از پدرش میگفت! فقط یه جمله میگفت! میگفت بابام فقط یک جمله به من یاد داد، همیشه همه چیز داشتم، برام کم نمیذاشت ولی هیچ وقت ازم چیزی نخواست، هیچ وقت نگفت این راهی که داری میری درست نیست، هیچ وقت نگفت درس بخون! این کار رو نکن، تو 15 سالگی با آدماهای خطرناکی دوست بودم ولی یک بار بابام نگفت با این آدمها نگرد!!! فقط یک جملــه " از قدمی که میخوای برداری مطمئن باش بعد بردار" این تنها چیزی بود که از پدرش یاد گرفته بود!!!! از اینــکه بچگی نکرده شکایت داشت! از این شاکی بود که چطور معنی این جمله و رو باید در 14-15 سالگی میفهمید! ولی جسارت داشت، از اون آدمهایی که وقتی باهاش حرف میزدی حس اطمیناش به آدم جرات همه کار میداد! یک بار وقتی داشت یه کار خیلی خطرناک میکرد ازش پرسیدم چرا؟؟؟ تو که میدونی اینقدر خطر داره!!مگه دیوونه ای؟؟؟!!! گفت: کار بزرگ و خطرناک باعث میشه ترست بریزه! خطرهای بزرگتر از این تو زندگی هست!نترس! این نترسش به آدم جرات میداد. جرات زندگی کردن، جرات بودن!!! وقتی از چیزی میترسیدم و حالم بد میشد جوری که وجودم میلرزید اول سعی میکرد خوبم کنــه حالم که بهتر میشد غش غش بم میخندید! باعث اتفاقی شد که خیلی از چراهای زندگیم حذف بشــه! یه جواریی جواب خیلی از چراهام و داد! یه جوارایی جواب خیلی از چراهام بود!! آدمی بود که میدونست از زندگیش چی میخواد! و به اون چیزی که میخواست حتما باید میرسید. مطمئن بود که اگه تمام تلاشش و کنه حتما بهش میرسه! و واقعا هم میرسید! و من وقتی باهاش حرف میزدم یا ازم میپرسید نمیدونستم دنبال چی ام!!! جوابی جز سکوت واسش نداشتم. چه دنیاهای متفاوتی بود دنیای من و اون! چقدر آرزوهای متفاوتی داشتیم! خیلی خواست کمکم کنــه ولی نتونست!نشد!؟ # وقتی به آرزوهای دوران بچگیم فکر میکنم انگیزهای جدیدی در درونم به وجود میاد! انگیزه هایی که "ا.ر" همیشه تو من دنبال اونا میگشت تا نشونم بدشون ولی پیداشون نکرد. فافا نوشت: کنار بعضی آدمهــا بودن شاید خیلی کوتاه باشــه ولی همون فرصت چند ماه ای که داری تا کنارشون باشی به اندازه چندین سال ارزشمنــده و" ا.ر" یکی از اون آدمهــا بود. شاید رفتنش شد آغازی جدید! شــاید! و ای کاش... 3 دی تا 30 دی حواصیل ![]() جذاب و متفکرید و معمولا تنها و منزوی به نظر می آیید. در عبور از مسیر زندگی ممکن است در باتلاق هم گرفتار شوید ، اما آنقدر محکم و استوارید که از این مشکلات موفق بیرون می آیید. بعد نوشت: از این فال هایی که آخر مجله ها هست! اصلا خوشم نمیاد. فال قهوه و ... که یک ذره قبول ندارم. ولی اینو خوشم اومد... ![]() از پرنده خوشم اومد. اولین بار بود اسمش و می شنیدم. دوست دارم بیشتر درموردش بدونم از فردا میرم تو کار شناخت پرندگان!!! ![]() جالب به نظر میاد.
![]() موضوعات
آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها
لوگو
آمار وبلاگ
امکانات جانبی |
|||||